تبلیغات
یه وبلاگ مزخرف - خاطرات دوران مدرسه دوستان
 
یه وبلاگ مزخرف
وبلاگی برای خوش گذرونی از طرف این وری (بهار) و اون وری (پرستو)
جمعه 25 شهریور 1390 :: پرستو و بهار
اینم همون خاطراتی که قولش رو داده بودیم....

رها..:

سلام!
آخ آخ گفتین مدرسه...اشک تو چشمام جمع شد
منم چند شب پیش یه کابوس درباره مدرسه دیدم.(ولی الان یادم نیست-همو بهتر-)
آهان میخواستم خاطره بگم!
داشت یادم میرفت ها!
یه روز سر کلاس شیمی بنده به صورت کاملا کاملا اتفاقی گوشی برده بودم و توی کیف مبارک بود.
این گوشی ما تو کلاس کلی معروفه و بهش میگن گوشی لمسیـصرفا جهت مسخره کردن-
البته به فکرش هستم برم عوضش کنم به جاش یه Pantech بگیرم از همونا که میگن بابایی گوشی رو بردار!
خلاصه با اینکه گوشی رو خاموش کرده بودم ولی خود به خود روشن میشه(گوشی منه دیگه!)
دبیر شیمی ما خانم باطبیه. در یک کلام عرض کنم: اگه مچمو میگرفت:
دعوا->تحویل گوشی->دفتر->خانم کرداری->بوووووف
از اون معلم گیراس
بنده صبح اون روز هولوهوشه 6 و 7 یه اس ام اس به یکی از دوستان داده بودم که سر کلاس شیمی به دستش رسید و دری وریش(دلیوری) برام اومد.
لازم به ذکره که بنده میز جلو میشینم.
در نتیجه یه صدای خفن و ویبره وحشت ناک از کیفم بیرون اومد

مریم...:

 

سلام گل ها...من عضو شیش تایی هامون هستم.ای آدم های زرنگ.خوب زود تر میگفتید که وب ساختید...!!!حالاخاطره ام...ما یک معلم احکام داریم به نام بوووووووووووووق.این معلم مایک جفت کفش داشت که آن را بسیاردوست میداشت.منوبوووق وبوووق یک روز آفتابی کفش های او را برداشته وداخل سطل زباله انداختیم.این معلم به مدت سه روز به طور مداوم به دنبال کفش خود می گشت اما...بعد از سه یاچهار روز خدمت کار مدرسمان کفش ها راداخل سطل زباله پیدا وآن راتحویل معلممان دادو مااز اینکه اورا چهار روز اسکل کرده بودیم بسیار شادمان بودیم...این بود خاطره ی من..

 

مهدیس....:

زیاد حال توصیفش رو ندارم اما میگم.کلاس ما یکی از بدترین کلاسا بود و تا این حد رفتیم که3 روز کلاسمون رو منحل کردن.اسم منم خیلی بد رفته بود.
یه روزم با معلمه دعوام شد کتاب رو محکم پرت کرد طرفم.میز آخر بودم وگرنه مرگ مغزی میشدم

رها....:

منم تنها کاری که از دستم بر می اومد انجام دادم.
جفت پا رفتم رو گوشی.
گوشی که نابود شده بود خفه گشت و من با صورت سرخ سرخ به ادامه درس گوش دادم






نوع مطلب : اصل مطلب ؟؟، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 16 شهریور 1396 04:50 ب.ظ
Hey there! I know this is sort of off-topic however I had to ask.
Does operating a well-established blog such as yours require a massive
amount work? I'm brand new to writing a blog however I do write in my
journal everyday. I'd like to start a blog so
I can share my experience and thoughts online.
Please let me know if you have any recommendations or tips for new aspiring bloggers.

Thankyou!
سه شنبه 17 مرداد 1396 07:49 ق.ظ
I am really thankful to the holder of this site who has shared this fantastic article at here.
پنجشنبه 24 فروردین 1396 11:12 ب.ظ
Thanks on your marvelous posting! I really enjoyed reading it, you can be a great author.I will be sure to bookmark
your blog and will come back later in life.

I want to encourage you continue your great work, have a nice
afternoon!
شنبه 12 فروردین 1396 09:36 ب.ظ
Do you mind if I quote a couple of your posts as long
as I provide credit and sources back to your site? My website is in the very same niche as yours
and my visitors would certainly benefit from some of the information you
present here. Please let me know if this ok with you.

Thanks!
یکشنبه 27 شهریور 1390 05:46 ب.ظ
سلام خاطرات جالبی بود!!!مخصوصا خاطره ی مریم!وقتی خوندم یاد اون روز افتادم و کلی خندیدم......
پرستو و بهار:-)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




ما در اصل دو تا وبلاگیم.و مکمل هم دیگه . یعنی ما یه وبلاگ مطلب مزخرفیم و اون یکی دیگه یه وبلاگ عکس مزخرفه . آدرس اون یکی وبلاگ در لینکستان ما با اسم یه وبلاگ عکس مزخرف هست . راستی در لغت نامه ی ما مزخرفستانی ها کلمه ی مزخرف یعنی باااااااااااااحااااااااااااااال

مدیر وبلاگ : پرستو و بهار
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :